ماجرای آموزنده
آیا میدانید سوء ظن و شک به دیگران چقدر نظر انسان را نسبت به دیگران عوض می کند ....
پس داستان زیر را بخوانید:
مرد صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که همسایه اش ان را دزدیده باشد . برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت . متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد .مثل یک دزد راه می رود . مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند . مثل دزدها لباس می پوشد . مثل دزد ها رفت و امد میکند . انقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه اش برگردد و لباسش را عوض کند و به نزد قاضی برود و از همسایه اش شکایت کند . اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد . زنش به او گفت که تبر را جابجا کرده است . مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دید که او مثل یک ادم شریف راه می رود . مثل یک ادم شریف حرف می زند . مثل یک ادم شریف رفت و امد می کند . و مرد از خودش شرمنده شد و از خودش بدش امد که چرا زود قضاوت کرده است .
تبلیغات


